درست شیش سال پیش میون تند تند تپیدنای قلبمون که صداش داشت دنیا رو ورمیداشت ، یواشکی از راه خیلی خیلی دور بهم گفتیم که دل به دل هم میدیم .. هر چند که بعدها به صدای بلند و پیش همه گفتیم که بله ! ما دل به دل هم و کنار همه که خوشبختیم ، که رنگ میگیره جونمون .. اما هیچی مزه ی اون بله ی یواشکی در گوشی من به توی خجالتی سر به زیر نا بلدو نمیده ..تموم روزای بعد ، به قول آروم و یواشکی ای که خیلی قبلتر توی تو شبیه تموم گلدوزی های روی لباسم ، مهربونی !...ما را در سایت تو شبیه تموم گلدوزی های روی لباسم ، مهربونی ! دنبال میکنید
برچسب: داستان, نویسنده: بازدید: 289 تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 10:49
موسیقی .. ذهن .. دو چیز عجیب در دنیا .. موسیقی ای مربوط به شش سال پیش را پلی میکنم و همینطور که لای در بالکن ایستاده ام و گرما و رطوبت آن بیرون میخورد توی صورتم ، چشم هایم را میبندم و دختری میشوم که سرش را به شیشه ی سرد آژانس چسبانده و هشت ترین شب های پاییزی را به تو فکر میکند و موهایش از زیر مقنعه سر میخورند و بیرون از شیشه در هم میپیچند .. درست مثل تو در ذهن من وسط هشت ترین شب های پاییزی نوجوانی ام ..